تبليغاتX
وبلاگ تخصصی بیهوشی - بیهوشی از زبان شاعران

نظامي .


مهين بانو چو کرد اين قصه را گوش
فروماند از سخن بيصبر و بيهوش .

نظامي .


تا بود بار غمت بر دل بيهوش مرا
سوز عشقت ننشاند جگر از جوش مرا.

نظامي .


کسي را در اين بزم ساغر دهند
که داروي بيهوشيش دردهند


نظامي .


تو مپندار که آشفتگي از سر بنهاد
يا ز بيهوشي و مستي بخبر بازآمد.

فردوسي .


چندگاهست که از باده و از بوسه مرا
نفکندستي بيهوش و نکردستي شاد.

فرخي .


زين خبر به شد و بهوش آمد
فتح بيهوش و نصرت بيمار.

مسعودسعد.


پس از يکدم چو مصروعان بيهوش
بهوش آمد دل سنگينش از جوش .

 

ناصرخسرو.


همي گويد بعقل خويش هر کس را ز ما دايم
که من همچون توئي بيهوش ديدستم فراوانها.

ناصرخسرو.


با طاقت و هوشيم ما و او خود
بيطاقت و بيهوش و بي توان است .

ناصرخسرو.


مجنون سياه مغز بيهوش
چون کرد نصيحت پدر گوش .

 

فردوسي .


نبايد که آن شاه بي هوش و راي
برد مر ورا اهرمن دل ز جاي .


سعدي .


هوش ، يار تو به که بيهوشي
هوشياري تو باده کم نوشي .